خطر بعضي از مکمل ها
وقتي وارد باشگاه شد، كمتر كسي او را شناخت، حتي خود من هم فكر كردم اشتباه ميكنم؛ اين حميدخان، آن حميدخان معروف نيست كه بچههاي جديد دورهاش ميكردند و از راز و رمز اندامش ميپرسيدند. او هم بادي به غبغب ميانداخت و گوشه چشمي به بازوهايش و ميگفت: «حالا براي شما زوده.»...
اين جملهاش شده بود رسم ميان همه بچههاي باشگاه كه وقتي ميخواستيم همديگر را دست بيندازيم يا بپيچانيم و جواب همديگر را ندهيم، ابرويي بالايي ميانداختيم و نگاهي به بازوها ميكرديم و ميگفتيم: «حالا براي شما زوده!» حميدخان انگار كه بادكنكي بود بيباد، پوستش آويزان و جاهايي از بدنش مثل سنگ سفت شده بود! ميگفت كليهها و كبدش هم ناراحت شده و ديگر جان و حال از خانه بيرون آمدن ندارد. ميگفت درد از يك طرف و خجالت از طرف ديگر نميگذارد پا از خانه بيرون بگذارد. آهي كشيد و بچهها را نگاهي كرد. يكي از بچهها دست روي شانهاش زد، انگار كه بخواهد بگويد: «حميدخان همهچيز درست ميشه» اما انگار لمس شانههاي حميدخان زيردستهايش تمام آنچه ميخواست بگويد، از يادش برد. سكوت شد. فقط صداي آه حميدخان بود كه يك دفعه يكي از بچههاي تازهوارد باشگاه به شانهام زد و آرام پرسيد: «چي شده؟» يك لحظه همهچيز يادم رفت، ميخواستم بگويم: «حالا براي شما زوده!» كه حميدخان زودتر از من گفت: «دارو پسرجان! اين داروهاي لعنتي!»
ادامه نوشته
اين جملهاش شده بود رسم ميان همه بچههاي باشگاه كه وقتي ميخواستيم همديگر را دست بيندازيم يا بپيچانيم و جواب همديگر را ندهيم، ابرويي بالايي ميانداختيم و نگاهي به بازوها ميكرديم و ميگفتيم: «حالا براي شما زوده!» حميدخان انگار كه بادكنكي بود بيباد، پوستش آويزان و جاهايي از بدنش مثل سنگ سفت شده بود! ميگفت كليهها و كبدش هم ناراحت شده و ديگر جان و حال از خانه بيرون آمدن ندارد. ميگفت درد از يك طرف و خجالت از طرف ديگر نميگذارد پا از خانه بيرون بگذارد. آهي كشيد و بچهها را نگاهي كرد. يكي از بچهها دست روي شانهاش زد، انگار كه بخواهد بگويد: «حميدخان همهچيز درست ميشه» اما انگار لمس شانههاي حميدخان زيردستهايش تمام آنچه ميخواست بگويد، از يادش برد. سكوت شد. فقط صداي آه حميدخان بود كه يك دفعه يكي از بچههاي تازهوارد باشگاه به شانهام زد و آرام پرسيد: «چي شده؟» يك لحظه همهچيز يادم رفت، ميخواستم بگويم: «حالا براي شما زوده!» كه حميدخان زودتر از من گفت: «دارو پسرجان! اين داروهاي لعنتي!»
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:21 توسط نویسنده bahram
|